Back

بچه ها سایت ساختن و از من خواستن توش مطلب بذارم، آمده ام مطالبی که دارم و ندارم را چک کنم. کلی مطلب داشتم. یک فولدر  دارم به اسم “وبلاگ” یک فولدر به اسم “یوزد” داخلش بود برای مطالبی که در وب گذاشته شده. و کلی مطلب دیگر که هنوز آن یوزد مانده و هرگز آن ها را کسی جز خودم نخوانده. با خواندن مجموع این ها سیر فکری ام را دوباره بازیافتم. افکاری که احساس می کنم چند وقتی است ازشان دور افتاده ام یا شاید لازم بوده دور بیوفتم یا شاید این یک روند عادی همه ی زندگی هاست، که یک روزی افکاری که روزها و ماه ها درگیرشان بودی، را خیلی راحت فراموش کنی. بعضی جملات و افکار برایم جالب یا حتی جدید بود. احساس می کنم دلم برای آن روزها تنگ شده، کم کم دارم به این نتیجه می رسم که در بعضی چیزها خودم را محدود کرده ام. مثلا برای اینکه هرگز برای گذشته ناراحت نشوم و غصه نخورم، سعی می کنم کمتر کنکاش شان کنم. یاد چت های نیمه شب برای یافتن پاسخ سوال های ذهنم، یاد وبلاگ هایی که نیمه شب زیر و روویشان می کردم، که جزء بهترین یادهایم هستند. وبلاگ هایی که با آن ها بزرگ شدم.

روی طبقه ی دوم تخت خواگاهی واقع در یکی از آن همه بلوارهای یکی از شهرهای یکی از کشورهای کره ی آبی نشسته ام و صدای حرف بچه ها از توی هال می آید و گاها یک تیکه ای می اندازند و می خندند و من در قطاری ام که به گذشته می رود. احساس می کنم الان علت استفاده ی زیاد نویسنده ها از قطار را می فهمم. با قطار طولانی بودن مسیربیشتر احساس می شود، طولانی بودن مسیر را از توی حلقم احساس می کنم که به ته روده هایم منتهی می شود. با آرامشی که در قطار است بیشتر و بهتر می شود فکر کرد، به همه چیز و همه جا و همه کس. در حالی که خودت هستی.

خیلی وقت بود تصمیم داشتم در وبلاگم ننویسم. حالا که دیگر گودر به رحمت خدا رفته، دوست دارم بنویسم تا بعدها این روزها یادم نرود. یادم نرود که با این 11 آدم در واحد شماره ی 6 طبقه سوم چه روزهایی داشتیم و در رفتارم با آدم ها چه تاثیری داشتند و چه چیزها را یاد گرفتم و چه چیزهایی را نتوانستم تغییر بدهم و بعد از این چند ماه هنوز در رفتار طولانی مدت و نزدیکم با آدم ها مشکل دارم. دوست دارم بنویسم تا بعدها یادم بیایید در دانشگاه چه چیزهایی یاد گرفتم در حالی که چه تصوراتی داشتم. ما همه جا داریم زندگی می کنیم.

قبلا یک وبلاگ برای روزان دانشگاه ساخته بودم، شاید از این به بعد آن جا نوشتم، شایدم هم همین جا، شاید هم نوسانی کار کردم.

آگست

خنکای شبی تابستانی بود و میز دایره ای کوچکی رو تراس. دو فنجان قهوه ی داغ جلوی هر کدام شان دست به کمر نشسته بود. نور به حدی نبود که بتوانند چشم های همدیگر را ببینند. نیازی هم نبود، آن دو اصلا به هم نگاه نمی کردند. یکی راست و اتو کشیده رو به باغچه نشسته بود. روبه رویی اش اما داشت روی میز وَر می رفت. لپ و گونه اش کف دست راست اش گذاشته بود انگشت هایش بین موهایش پنهان شده بود، فکر می کردی به میز آویزان شده و با دست چپ اش قهوه اش را مدام قاشق می زد.

- با انگشتانش یک مشت مو را گرفت و پایین آورد و دوباره انگشت ها برگشتند سرجای اولشان، کف دست اش لپ اش را تا حدی بالا برده بود که چشم راست اش نیمه باز بود: شاید هم خدا خواسته اینجور بشه.

 -  هنوز راست نشسته بود، پوز خندی زد: هه! .. خـُ …دا…س

- هوم؟

- جدی تر شد: روش حساب باز کرده بودی.

- اوهوم… با دست چپ اش به برگ های توی باغچه اشاره کرد: اینا هم میان و می رن، بین راه می ریزن. رعدوبرق هم میاد و می ره، اما وسط راه ش می زنه داغون می کنه

- همچنان راست نشسته و به برگ ها خیره بود. کم کم نزدیک بود فنجان را با دستانش خفه کند: بین “رفتن” و “رفتن” علامت مساوی گذاشتی…

- در قاشق زدن قهوه اش عجله ای نداشت: اوهوم…شاید به اون حسابِ برمی گرده.

- توصیه می کنم هرگز روش حساب نکنی

- خدا؟

- هنوز قصد خوردن قهوه را نداشت، از اول صحبت تا حالا یک اپسیلون هم از جایش تکان نخورده بود: ساعت 8…

- خودش را راست کرد، دست روی لپ اش را گذاشت روی میز، کنار فنجان. حالا دیگر جوری قاشق می زد که روی قهوه دایره های سفیدی درست شده بود، پای راستش به سرعت بالا و پایین می رفت اما به زمین نمی خورد. قاشق را از فنجان آورد بیرون، قهوه همچنان می چرخید، قاشق را زد وسط دایره ی داخل فنجان: هشت…

صندلی با صدای جیغی رفت عقب و کسی به سرعت رفت توی اتاق، همان او بود. دیگری اما همچنان صاف نشته بود. هر دوفنجان پر بود.

again

یک شام (!) بی دردسر

دارم فکر می کنم. می نویسم. بک اسپیس می زنم. صفحه دوباره کاملا سفید می شود. دوباره می نویسم. دارم فکر می کنم. به هر چیزی. به فکرهای امروزم. به حرفهای دیروزاش. یک چیزی را جا انداختم. می روم از آن وسط ها دوباره شروع می کنم به تایپ کردن. دارم به این فکر م کنم که می توانستم خودم را ببرم آن وسط مسط ها جایی و از آن جا دوباره شروع کنم. اول مهر دوست داشتم اول دبیرستان بودم. دو- سه روز بعدش خواستم اول راهنمایی بودم. از اول راهنمایی دوباره شروع می کردم.

اول راهنمایی: شروع دوستی های جدید. نفهم بودن در بیشتر مسائل زندگی. بیخیالی به حد اعلا.

دوم راهنمایی: محکم شدن دوستی ها. کنجکاو شدن در مورد انسان شناسی. تحلیل رفتار دیگران. باز هم نفهمی و بیخیالی و سرخوشی.

سوم راهنمایی: بهترین سال زندگی. اوج اذیت های مدرسه. اتل متل توتوله ی وسط حیاط. والیبال های جلوی در دفتر. جیغ و دادها و فرارها از آخرین کلاس طبقه دوم تا باغچه ی حیاط مدرسه تنها برای یک ساندویچ پنیر. خوردن دهنی های همدیگر. همچنان نفهمی و بیخیالی و خوشحالی. موضوع محوری صحبت ها بیان ویژگی های هر چیزی به بدترین شکل ممکن و غش غش خندیدن های خودمان. اعمال هر نوع اذیت برای دبیران. نهایت خنگی و بی خیالی. خود بودن هر کدام از خودمان.

و اما امسال و پیش و پیش: دلتنگی برای همدیگر. حد بندی جیغ و دادها برای جمع های خودمان. ورود بعضی مسائل جدی همراه با مسخره به بحث ها. اضافه شدن چند پسر به عنوان داماد به گروه. عاطی و مهدی، عاطی و محمد، هانی و مهدی.

تا چند روز دیگر بحث عاطی و مهدی جدی تر می شود. همه ی آن بالایی ها به خاطر همین قضیه هی هر روز از وسط مرور می شوند. عاطی می رود که برود قطر. اینکه قرار است از این به بعد ظرف بشورد، غذا بپزد، رفت و روب، خانه داری، بچه داری کند، به ما مربوط نمی شود. دقیقا عین همان شبی که شام خانه شان دعوت بودیم و هر چه خودش را به در و دیوار زد تا ظرف ها را بشوریم، به ما مربوط نمی شد و هر کدام به هر دلیلی فرار کردیم. اما اینکه دل مان برای هم تنگ می شود موضوع دیگری است. اینکه همدیگر را تنها از پشت پنجره ی مانیتور می توانیم ببینیم موضوع دیگری ست. اینکه مامان عاطی از این رو به آن رو شده و دیگر پشت تلفن نای اذیت های قبلا را ندارد موضوع دیگری ست. اینکه فاطی احساساتی آن طرف افتاده و نمی تواند خودش را برای عروسی برساند و هر روز دارد اشک می ریزد موضوع دیگری ست. اینکه صدای عاطی پشت تلفن اول قطع و بعد گرفته می شود موضوع دیگری ست. اینکه دیگر در جمع های 2+7 ای فقط یاد عاطی می ماند و اشک ها  موضوع دیگری ست. اینکه ما هنوز مانده ایم آرایشگاه کجا برویم هم برای خودش یک موضوع دیگری ست.

***

رفتی از رفتن تو، توی حال ما ریده شده

هر چی گل قشنگ بوده از باغچه‌مون چیده شده

دلی گرفته از زمان، با عاطی و هف خواهران

به کی بگم که این دله یه سیب گندیده شده

***

پ.ن: شعر از آقای خواجه پور گرفته شده است.

برای گروه 2+7:

روزگار خوش هفت دختر و دوتای دیگر

انا لله و انا الیه الراجعون

بهانه…!

دیروز صبح کاغذی لای در کوچه  می رقصید. گفتم می روم نگاه می کنم ببینم چیست اما برش نمی دارم. دیدم پاکت نامه ست. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد آدرس سایت اینترنتی رو پاکت نامه بود: www.iran-ehda.com و به دنبال آن صدای تالاپ تلوپ قلبم. چند ماه پیش برای کارتش ثبت نام کرده بودم. حداقل شانس آورده بودم که تا آن لحظه فقط خودم دیده بودمش. بدون اجازه یا حتی مشورت با خانواده، سر خود رفته بودم ثبت نام کرده بودم. حتی نمی فهمم نظرشان چیست!

پاکت را با حساسیت خاصی از بغل باز کردم. اول کاغذ اطلاعات خودم و بعد از آن کارت اهداء عضو. پشتش این بود: لطفا این کارت را همیشه به همراه داشته باشید و خانواده خود را نیز از این تصمیم آگاه سازید.” و من…!؟

ترجیح دادم تا قبل از زمینه سازی و مخ زنی کسی از این قضیه بویی نبرد. رفتم کلهم گذاشتمشان لای کتاب نجوم دینامیکی. رفتم برادرم را به هر زوری که بود بیدار کردم، بالاخره باید می سنجیدم که سختی کارم تا چه حد است، که البته او هم نداشت.

سر سفره سحری حرفش را شروع می کنم

- مامان آیت الله مکارم هم قبول داره.

- چی رو؟

- (بدون توجه به چشم های پر از سوال مامان ادامه می دهم): تازه تو کتاب دینی مون نوشته که بعد از مرگ فرشته ها روح آدمو توفی می کنن و طبق قوانین زیستی و فیزیکی بدنمون تجزیه             می شه می ره واسه گردش روی زمین.

- خوب؟

- خوب همین دیگه، نشونه اش هم همین میوه هایی که می خوریم، اصلا می دونی توی قبرستونا بهترین جا واسه کشاورزیه؟ خوب این یعنی بدن بعد از مرگ به دردمون نمی خوره دیگه!

-  خوب حالا بگو در مورد چی حرف می زنی؟

- در مورد اهداء عضو… (و نگاهم همچنان توی قاشق)

برادرم جواب می دهد و همین طور حرف مان پیش می رود و بقیه فقط مخاطب می شوند!

هنوز کارتم را نشانشان نداده ام. می گذارم جایی تا خودشان پیدایش کنند، وقتی پرسیدند می گویم که چیست. در حد یک جمله.

رمضان

اون زمونا به عشق برنامه قبل از افطار روز رو به شب می رسوندیم.

این زمونا می ترسیم اگه تلویزیون رو روشن کنیم، قبلِ اذونی عُق مون بگیره و مجبور بشیم دوباره روزه بگیریم!

همون زمونا علیخانی گفت که کل حرف هایی که می خواستن بزنن رو توی این آهنگ خلاصه کردن.

در هر حال شماها نمی فهمید من چی گم از این زمونا و اون زمونا…!

اغتشاش…

فاطمه (بدون مقدمه): اوف! عجب معظلیه پیش تو نشستن! این دفتر فیزیک نیست که دیگه! دفتر نقاشیه!

زهرا: تازه اولشه فاطی! خط منو از دایناسوری کردش مورچه ای!

فریناز: کی فاطی؟ اره بابا! منم تا پارسال هیچی تو دفتر نمی نوشتم، پیش این که نشستم تمام نکات، مرتب، تازه! با خودکارای رنگی مجبورم بنویسم.

سحر: ها والا! من که خطم ریز بود، اما مرتبیم رو از فاطی به ارث بردم.

آقای کیانی: حالا هر چقدر می خوایید خودکار عوض کنید تا دفتر نقاشی درست شه. وقتی تو دانشگاه استاد گفت و رد شد و شما عقب افتادید می فهمید.

سپیده: به خدا آقای کیانی من تا دیروز خیلی دیگه می خواستم رنگی رنگی کنم می شد آبی و مشکی. فقط یه ساعت پیش فاطی نشستما، ببینید دفترم چه شکلی شده! همه ش تقصیر فاطی، به خدا!

فاطمه: ببینید آقای کیانی، این سپیده فقط یک ساعت پیش فاطی نشست، حالا امروز رفته خودکارای نارنجی و بنفش و صورتی و … خلاصه جعبه مداد رنگی اورده!

سحر: این که چیزی نیست! دفتر این دو قلوها غیرقابل خوندن بود، داد همه معلم بلند شده بود. حالا دفتراشونو ببینید! کارشو به جایی رسیده که بین مطلباشون خط می کشن، اونم با خط کش!

فاطمه: فاطی عامل اغتشاش کلاس شده به خدا!

پ.ن1: می بینید چه دنیایی داریم؟! به همین راحتی بی جنبگی و بی ثباتی خودشان را می اندازند گردن یک بی زبانی مثل من!

پ.ن2: نوشتم، تا یادم باشد، یادم نرود حال هوای دبیرستانم را با دوستان عزیزم!

کدام زودتر می افتد؟ پر یا چکش؟

قبلا در مورد گرانش یک چیزهایی گفته ام. تاثیر نیروی گرانش بر یک جسم علاوه بر جرم، به فاصله ی آن جسم تا مرکز زمین نیز بستگی دارد. یعنی وقتی یک جسم روی زمین یا در ارتفاعی بالای سطح زمین واقع شده است، نیروی گرانشی که از سمت زمین به جسم وارد می شود، برابر است با ضرب جرم جسم در جرم زمین، تقسیم بر مجذور فاصله جسم تا مرکز زمین. که البته در کل در یک عدد ثابت هم ضرب می شود.

از اینها می گذریم تا به حرف اصلی برسیم. معمولا همه ی ما عادت داریم وقتی در یک ارتفاعی قرار می گیریم، هر چه سنگ دم دست مان بیاید؛ پایین می اندازیم. (و چه بهتر که آن پایین آب هم باشد!) حالا چه طور می شود که این سنگ به پایین می رسد؟

در واقع وقتی ما سنگ را در هوا رها می کنیم، این نیروی گرانش (طبق فرمول بالا) می آید و گردن سنگ را می چسبد و می اندازدش پایین. از آن جایی که وقتی یک نیرویی به جسمی وارد شود، آن را با شتابی خاص به حرکت در می آورد، این سنگ هم با یک شتابی به پایین می رسد. اگر فرمول نیروی گرانش را مساوی فرمول قانون دوم نیوتن قرار دهیم (F=ma) شتاب سنگ در حین زمین خوردن را به ما می دهد. که برابر می شود با جرم زمین تقسیم بر مجذور فاصله، و طبق معمول ضرب در همان عدد ثابت.

از آنجایی که جرم زمین را همیشه ثابت در نظر می گیریم، پس می ماند فاصله جسم تا شتاب سنگ شما را مشخص کند. چون شما عملا از سطح زمین زیاد دور نیستید، فاصله را می توانید همان شعاع زمین در نظر بگیرید. بنابراین شتاب سنگی که شما انداخته اید با شتاب سنگی که من انداخته ام (هر چند سنگین تر بود)، یکسان است! یعنی به جایی رسیدیم که شتاب سنگ مان از جرم اش مستقل می شود!

باز هم از حرف اصلی دور شدیم! خوب تا حالا یک سنگ من دارم و یک سنگ شما. جرم شان متفاوت است، اما به این نتیجه رسیدیم که شتاب حرکت شان یکسان است. به نظر شما اگر هر دو سنگ هایمان را با هم پرتاب کنیم پایین، کدام یکی زودتر به زمین می رسند؟ مال شما چون سبک تر است؟

اگر بیاییم نیروهای وارده بر سنگ هایمان را در هوا رسم کنیم، می بینیم فقط دو نیرو، یکی گرانش و دیگری اصطکاک بر سنگ هایمان وارد می شوند.  اصطکاک همان نیرویی ست که با نیروی گرانش اختلاف ذاتی دارد! و سعی می کند مانع از افتادن سنگ شود! نیروی اصکاک به مساحت کل سطح تماس بستگی دارد. یعنی یک ورقه کاغذ دفتر، نیروی اصطکاک بیشتری نسبت به یک سنگ ریزه احساس می کند! بنابراین اگر مساحت های سنگ های من و شما یکسان باشد، نیروی اصطکاک وارده هم یکسان خواهد شد.

خوب حالا اگر سنگ های من و شما هم اندازه باشند، یعنی نیروی اصطکاک و شتاب گرانش یکسانی خواهند داشت. پس نتیجه می گیریم، سنگ هایمان هم زمان به زمین می رسند.

حرف اصلی من هم همین بود. گالیله هم چندین بار، یک پَر و یک چکش را با هم از یک برج چند طبقه پایین انداخت که در نهایت هر بار، هر دو با هم به پایین می رسیدند!

شاید فکر کنید تنها روی زمین این اتفاق می افتد. اما بیک فضا نورد هم همین آزمایش را روی ماه انجام داده، خودتان در اینجا نتیجه اش را ببینید.

ش ه ی د

حرفی ندارم. جز اینکه  اخیرا تنها جایی که آرام ام می کند، همین اینجا ست. یک جورهایی هیچ جا اینجا نمی شود.

آدرس دقیق تر اش اینجا ست:

آن هم زمانی که جز خودمان کسی دیگر نباشد. بی وقت!

امروز در 365 روز دیگر

دفترچه عمومی شان را داده اند و خانه هاست که دارند پر می شوند.

حالا در 365 روز دیگر من روی تخت در حال تایپ کردن نخواهم بود.

امروز در 365 روز پیش نزدیک بود ترورمان کنند!

حدود یکی دو ماه پیش ستاد امیددهی به امروزی ها و فردایی ها راه انداخته بودم. حالا دیگر نوبت آن ها ست.

امروز اولین حرفی که با چشم های خواب آلود زدم، خبر کنکور ریاضی بود و مادر که آرزوی موفقیت کرد.

به هر کسی که فکرش را کنید smsِ امروز را دادم و آن هایی که سایلنت نکرده بودند هم حالشان را گرفتم!

هدف مشخص شده و حالا باید بِدَوَم.

آیین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.